|
تیپّاچه
یــکــــی بـــــود ، يــکـــی بـــود . زير گـنـبـــد ، کـبـود بود.کنار ديـوار بــارانی هی می گفت : دیوار بارانی ، دیوار بارانی ،دیوار بارانی ، دیوار بارانی . برف می آید یا باران ؟ آدم برفی بسازیم یا آدم بارانی ؟ کسی توجه نمی کرد و او هم از شدّت گنده گوزی های طول سنگ ها آن جا را ترک کرد . به خانه که رسيد مستقيم به انباری رفت و با چشم های خشکيده لای وسايل افتاد . دل هزار راه رفته و فکر هزار جا رفته اش ؛ دوستش را از خواب بيدار کرد . دوستش با مهربانی دو گوش شنوا شد و او آن قدر برايش فک زد و درد دل کرد تا دود از کله ی دوستش بلند شد و سرش پکيد و گفت : وقتی می گويی می نويسی يعنی هنوز زنده ای ، هنوز تو گرد و خاک ها سينه ستم داری نفس می کشی ، یعنی سرت از لجن ها بيرون است هر چند داری جر می خوری بی جرمی مرتکب شده ميان دلتنگی ها ، دردهای مشترک انسان های هميشه قاضی و خواب وقتی که آه بحران قلبها لبها بها ها دادن ها چه ها میکند . و دوستش در ادامه گفت : عاشق شده ای ! خنده اش گرفت و به لهجه ی خودمانی گفت:در دنیایی که بر طبق قانون چندم نیوتن ؟ از میره و میا خوشش میا و دایم یا می خوردش یا ازش میره بالا:
1- عشق کيلو چند ؟
2- عشق سيخی چند ؟
3- عشق چيه ؟
4- کدام عشق؟ چه عشقی ؟ چه کشکی ؟ چه پشمی؟
منظورت دست کردن در خمره گهی تو خلاست ؟
حالا چرا می زنید ؟ اصن عقش وجود داره.خوب شد؟
فرض بر وجود عشق:
5- عشق هدفمند يارانه ای همان عشق مجازی بی هدف ِ رايانه ای است ؟
6- اصلا ًعشق که مرز نمی شناسد می شناسد؟
تبصره : عشق ، سيم خاردار، مرز خشکی و آ بی سرش نمی شود می شود ؟
عشق تعصب رنگی ندارد؟ دارد ؟
عشق ، آبی و قرمز ، سياه و سپيد ، زرد و سرخ ، پير و جوان ، زن و مرد دارد ؟ ندارد .
7- من در خود هستم و با خود و بيخود، بی خرد ، بی خبر ، بی خير ، خود پرست ، خود شيفته خودخواه ، خود محور و خودنما. در اين خود زدگی و خود داری که از خود خود خودداری نمی کنم چگونه می توانم اسم عاشق را بر خود بگذارم ؟ من خود خود پرست هستم و من من دار و عشق و عاشقی يعنی از خود بیخود خود ، بی خود بودن و خود بودن ! نور معشوق کل عالم را روشن می کند و نور من _ من _ چونان چراغ بادی به پت پت افتاده است و توی تاريکی ها در چاله چوله می افتم .
ـــــــــــــــــــــــــــ___ــــــ__ـــــــــ__ــــــــ__ـــــ___ــــــــــــــــــــــــــــــ
دوستش قانع شد ؟ نشد ؟ ولی فهمید بعضی اوقات که او قات می زند ؛ از افتضاحات دنيای واقعی به دنيای مجازی پناه می برد و گاهی از گنده کاری های فضای مجازی به فضای حقيقی و همیشه هم از دست اين دو فضای چاپنده و پاره ای از گنده گوزی ها به خودش پناه می برد که می برد ــــــــــــــــــ هر چند هر چه نوار مغزی و قلبی می گیرد بدون رشته کوه يا کوه است . قبل از مرگ مغزی و اهداء اعضاء کلی نقّاشی کج و کوله ی نامتقارن کشيد که توی آن ها هم خبری از رشته کوه ها ، کوه ها و قلّه ها نیست . و اما اصل مطلب :
می ریسنت داکیومنت
دم پسین به يکی گفتن ازون بگو.گفت همه چيز از يک نگاه شروع شد.راستش را بخواهید ...بگذار از اولش بگویم و از وسطش شروع نکنم.گاهن از يک نگاه گاه آه ها بر می آيد و عشق شق قش و از اين حرف ها و آن حديث ها.گاهن نگاه ناگه می رسد به گناه و خلاصه مال منم همين جوری شق شد و بعد قش کردم و حالم تخماتيک می بود و جلدی جلدی به تن کردم و به حساب خود به زيارت رفتم،ـ ( البته اگر چشم چرانی را زيارت حساب کنند!)- به محض ورود به حرم بوی مخصوصی به دماغم خورد و دِماغم سوت کشيد!بوی باحالی بود.نمی دانم ادکلن بود يا عطر ؟ شک و توهم بود يا واقعيت ؟ مست رايحه به سمت منشاء آن رفتم.زری و پری را به صورت شطرنجی می دیدم. - ( امان از سانسور بازی )- ضریح فلزی ، پرده ها و حجاب ها چو نان سدی بتونی بين من و آن ها بود.- ( امان از این جدا سازی ها)- از صدای خنده ها و بوی خوششان ، خوشم آمده بود . دوست داشتم که مخم را بزنند ولی نمی دانم که چشم بصيرتم را توی کدام خانه خالی خیال جا گذاشته بودم و روح و روانم را در بغل جنسی آغوش کدام جسمی ؟ با حال زاری حرم را ترک کردم و توی راه کلی فحش و بد وبيراه نثار خودم کردم که عرضه هيچ کاری را ندارم و به خدا داشتم خرده می گرفتم که اوستا کريم همين بود معرفت و محبت دوستی و قرب ؟ چی می شد از باغچه ی اين عزيزان خوشکل دوست داشتنی گلی خوشبو بچينم ؟می چشام سوزه؟ می مه چمه ؟ با همين انديشه ها و سردرد به قصد منزل؛پيمودن مسير را آغاز نمودم.در راه بنده خدایی را ديدم .می گفت: « پايه باش امشب بيا فوتبال».گفتم:تازه فوتبال را ترک کردم هنوز خمارش هستم.دیگر توان بازی نيست ! رود آن گاه که به سن من رسيدی و درد چارچوب گرفتی ملتفت می شوی!نيت پياده روی در سرم ريشه دوانده بود.تا سر تل رفتم و به کوه زدم.نوک کوه که رسيدم صدای اذان بلند شد.گرسنه و خسته بودم. ترک کوه کردم و قصد منزل.کاملا ً درهم قدم بر می داشتم که سر سه راه چه کنم ...را ديدم.مدت ها بود دنبالش بودم.نمی دانم چرا اين قدر دوستش داشتم.لبخند نمکينش آرامم می کرد و سخنانش چراغ اميد را در دلم روشن.سريع جلويش را گرفتم و سر صحبت را باز کردم.مثل هميشه با حيای مخصوص خودش حرفی زد و منم توی چشمان زيبا و جذابش زل زده بودم. می گفت يک بار يکی را ديده که دستش را گرفته و او را از زمين بلند کرده وقتی بازنده بوده و قصد کشتنش را داشته اند.می گفت که نه خواب بوده و نه بيدار و....تصوير شفافی از او در ذهنش نداشت و گفت شايد جایی او را بيابم.هوایی شده بودم.نشانی را از او گرفتم به خانه رفتم. صدای جيرجيرک ها بلند شده بود.نا نداشتم.با لباس و همان وضعيت خستگی و گرسنگی توی تخت افتادم.نفهميدم کی خوابم برد و کی ، کی روانداز رويم انداخت.صبح که بيدار شدم هنوز در فکر دوش بودم حتی زير دوش.مدام صحبت های { ماه بد نی } گل ِ توی ذهنم می پيچيد.تقويم را نگاه کردم.امشب جشن بود و بهترين موقع.فقط نمی دانستم کجاست.تا شب صبر کردم.بعد شام،رخت پوشيدم و به حسينيه رفتم.از جشن خبری نبود و عده ای مشغول ساخت و ساز ساختمان جديد حسينيه بودند. سعی داشتم آرامشم را حفظ کنم ولی اگر کسی دقت می کرد تیز می فهميد که من از موضوعی در تلاطم هستم زيرا طبق معمول انگشت سبابه دست راستم را از مفصل دومش در دهانم خم کرده بودم و آن را با دندان طوری محکم می جويدم که انگار اصلاً قسمتی از وجودم نيست.اين عادت از بچگی هميشه با من بوده و هرگاه توی نگرانی می خواهم فکر کنم اين حالت به من دست می دهد و شايد اين دست به من حالت می دهد!نمی دانم می دانم.خلاصه بعد کلی زور زدن به اين نتيجه رسيدم تنها يک جای ديگر برای ديد زدن مانده است که بايد سر بزنم.به سرعت خودم را به آن مکان رساندم.شلوغ بود و من بی توجه به همه و همه کارهایی که انجام می شد از لای مرد و زن به طرف گوشه هيئت می رفتم و فقط به فکر کسی بودم که با ديدنش و دوستی اش زندگی ام متحول می شد.بی اعتنا بودم و هيچ چيز برايم ارزش نداشت.هر چه چشم چرانی می کردم او را نمی ديدم.اين قدر همه جا را ديد زدم که سرم گيج رفت. به ديوار تکيه دادم و به مداحی که داشت می خواند زل زدم.صدايش برايم نامفهوم بود.با خودم فکر می کردم که چه خوب می شد الان میکروفن دست من بود و برایش قطعه ی جدیدم را اجرا می کردم!ناگهان صدايی مرا به خود آورد : شما پذيرايی نشديد ؟ برگشتم و توی صورتش زل زدم و آمدم بگويم من به خاطر پذيرايي که نيامده ام و به خاطر ...که يادم آمد به اين قانون هميشگی : همه چيز را به همه کس نبايد گفت . گفتم : ممنون می شوم اگر از من هم پذيرايی کنيد . او هم کيک و آب ميوه و بستنی به من داد . موقع خروج آن ها را به يک بچه دادم و دست از پا دراز تر به خانه برگشتم .خيلی اعصابم خرد بود و خِرد بی خِرد . نتوانسته بودم عمليات را با موفقيت به پايان برسانم. شکست خورده ، سازم را برداشتم تا کمی بنوازم بلکه آرام شوم ولی نه خودم کيفم کوک بود و نه سازم . توی صندلی نشستم و هدفون تو گوشم گذاشتم و هی می چرخيدم و فکر می کردم و تو همان حال با چشم بسته و گوش باز ، گوش می کردم و انگشت شست دست چپم توی جای خالی دندان نيش فک پايينم جا خوش کرده بود . اين حالت مال مواقعی است که من برنده نشده ام .ترانه ها ، آهنگ های الان را و رويدادهایی که تا همين چند لحظه پيش برايم گذشته بود را کنار هم می چيدم و تجزيه تحليلشان می کردم به این امید که شايد نتيجه ای نو برايم به بار آورد. باز هم نمی دانم کی خوابم برد . وقتی بيدار شدم هنوز درگير رخدادهای اخير بودم که صدای اس ام اس بلند شد.وقتی متن پيام را خواندم نور اميد در چشمان نيمه بازم برق زد. سريع لباس پوشيدم.بايد به آن جا می رفتم.
پيام اين بود:
سلام .حالت خوبه يا به گه خوبه ؟
وعده ی ما در تاریخ .../.../... ساعت .. : .. مکان....
رفتم ولی آن جا هر چه ايستادم ، نشستم ،تاب خوردم و حرص ، نيامد و منم باز هم دست از پا درازتر به خانه برگشتم . داد می زدم و بهم ریزی می کردم.کل اتاقم را به هم ريختم . انگار شتر با بارش توی اتاقم گم شده بود و همه چيز قاتی و لگد مال . کامپیوترم شکسته بود حتی ميزش . کتاب ها ، قفسه ها ، کمد ، تخت ، لباس ها ، سی دی ها ، دی وی دی ها ، فلش ها و کلکسيون هايم انگار با هم جنگيده باشند ؛ خسته و کوفته کف اتاق روی هم سوار بودند . از خانه به باغ رفتم . خودکار داشتم و سررسيد و کله ای پر که مثل زودپزی بدون سوت هر لحظه امکان ترکيدن داشت . بايد خودم را توی کاغذ ها تخليه می کردم . حقيقت اين بود که بايد واقعيت ها را روی سررسيد بالا می آوردم تا راحت شوم . خويش کار برداشتم و شروع به نوشتن کردم :
عزيزم چرا سر قرار نيامدی ؟ چکش برداشتم و خويش را شکستم و باز هم نيامدی. سر قرار منتظرت بودم و نيامدی . تاکسی دربست کردم و دور دنيای کوچک شهرستانمان را گشتم و نديدمت . سرجای اولم برگشتم و منتظر ماندم ولی باز هم ....قلم برداشتم ونوشتم و نوشتم و عاشقانه نوشتم و باز نيامدی.قلم غلاف لافُ فال شد و زبان برون کشيدم و معرکه گرفتم و سرخ شهوت و قدرت طلبی پوشيدم و شمر ِ زمان شدم و شبيه خواندم و فرياد زدم و باز نيامدی . زبان را غلاف کردم و تعزيه را ول . عريان شدم و چلوار روی دوش کشيدم و چل وار در کوچه ها دويدم و توی کپ کدی خودم زدم و باز نيامدی . حالا چگونه بگويم که من ديگر ...من ديگر...من ديگر ... م م م م من ...من...من ديگر اسير دست دختری ام که لب هايش به گرمی خط استواست و سينه هايش مدار راس السرطان و عورتش نصف النهار مبداء و ساعت گرينويچ را از روی قاچ کُس ِ داف ِ من تنظيم می کنند و قاچ به قاچ زمان را تفسير می کنند و زمان را تصوير ، و تصور می کنند که می کنند و نمی دانند که سوراخ ِ دوست دختر من به قاعده ی تنگه ی جبل الطارق، تنگ است و گذر از گذر زمان به سختي حال آوردن ِ يک پيره کس ِ کهنه ی پوسيده است.
نگارا
مي خواستم بگویم بيا
اما عزيزم تو نيا ! کی گفته که بيايی؟
اگر تو بيايی منافع من در خطر می افتد !
اگر تو بيايی ديگر چه کسی گناه کند و بکند!
ديگر چه کسی کلاه برداری و گلاه گذاری بکند !
ديگر چه کسی گناه بکند و دزدی در روز روشن!
ديگر چه کسی جرم و جنايت و خيانت و کوفت و زهرمار بکند
و بکشد و بکند و بزند و برود و بخورد و بياشامد و اسراف بکند !
نيا ! زيرا من دوست دختر خوشکلی دارم که لذت ِ بخور بخور و بزن بزن و بکن بکن
با او مرا ملعبه ی نگاه هوس آلودش کرده است و آلت دست ِ آلت ِ تناسلی او شده ام !
پس نیا !
بيمارستان سيبدال بخش مراقبت روانی اتاقی بی شماره
خیابان ِ سراغت را می گیرم . مجتمع مسکونی خرم درّه سگم برگش در«« بعد از ظهر سگی » سگی » سيرک اوشوک ساعت 5و9دقيقه مشغول تربیت شیری بی تربیت هستم . همراه گوش کردن موسیقی سرخپوستی و نگاه کردن کودکانی که از ترس پشت حصارها سنگر گرفته اند.
گفتگوی من و من - من من و من من من با من - تعطیل است ؟ نیست؟
شعار تا کی ؟ چند درصد کل پرسنل تیمارستان بیمارستان سیبدال قاتی دارند ؟
چند تا کسخل؛ دکترهای بستری شده را معاینه فنی می کنند؟
آیا طبق معمول زنجیر چرخ جیر جیر زن جیرجیرک ها را سیاه می کند؟
حوالی کار انديش نصفه شب
پدرم در آمد از درامد ماهيانه چيزی نمانده است . خورد و خوراکی توی خانه نيست. هفت سر عائله و سر سياه زمستان قبض های پرداخت نشده و بی برقی ، بی گازی و بی آبی . زنم پس پرده خوابيده و آتش کوری می دهد و ناله و نفرين می کند که چرا زن من شده است؟ حال ندارم .دارم می ترکم. دلم می خواهد زار بزنم زنم نم نم من را ترک خواهد کرد و به خاطر کی ری بودن اوضاع ،خانه ی بابایش خواهد رفت. رفتنش به رفتن تلخ تلخه های باغ های زیر تل به سینه آفتاب شباهت دارد ولی نه به تلخی اوقات تلخ خودم که از تلخه شیرین های توی زراعت ها هم تلخ تر است. در حال تجربه تخمی ترین حال کی ریه زندگی ام جان ندارم . بچه ها گوشه اتاق زانوی غم بغل گرفته اند انگار که پدرشان مرده است ، مگر پدرشان مرده؟ بلند می شوم و راه می افتم . مقصدم کجاست ؟ خودم هم نمی دانم ! در راه چند کارتن خواب که توی جوب ها و زير پل ها هستند توجهم را جلب نمی کنند،اين قدر دربدر و بدبخت و آواره ديدم که اين ها توش گم هستند . خودم اين قدر بدبختی و خاک به سری و آوارگی ديدم و کشيدم که نگو. ناراحت خودم خانواده ام و اين بدبخت ها هستم ولی چه کنم ؟ کاری از دستم نمی آيد ....به يک ساختمان بزرگ می رسم . از آن ساختمان گنده ها که اگر بخواهی تعداد لامپ های روشن اضافه را بشماری تا صبح طول می کشد. از آن ها که اگر بخواهی آب و گاز مصرفی اش را اندازه بگيری تا صبح قیامت طول می کشد .از آن ساختمان ها که گربه هایش خوشبخت هستند و توی مرغ و گوشت و برنج های سطل آشغالي اش غلت می زنند و سگ های ولگردش شير پاستوريزه می خورند و ناز گربه ها را می کشند و موش ها پنير پيتزاهای معروف را میل می فرمایند . محو تماشای اين منظره بودم و يادم به زن و بچه ام افتاد.آهی کشيدم و رفتم و با خودش حرف می زدم : خدايا من چقدر بدبخت تشریف دارم .يعنی روزی من هم سوار چرخ و فلک خواهم شد . فکر نمی کنم .
« ای چرخ و فلک خرابی از کینه توست بی داد گری شیوه دیرینه توست
ای خاک اگر سینه تو بشکافند بس گوهر قیمتی که در سینه توست »
می خواندم و می رفتم و از سرما به خود می تابيدم . بغض گلويم را گرفته بود . حس می کردم کسی می خواهد با چاقو گلويم را ببرد .شاید ننه سرما ، شاید . به خانواده ام فکر می کردم و خودم را ملامت می کردم و بی عدالتی را . خودم را که نتوانسته بودم درس بخوانم و نه شغل درست و حسابی و پول سازی پيشه کنم . حتی گاهی پدرم را سرزنش می کردم - که چرا آب کيـــ رش را در کس مادرم ريخته بود و مرا درست کرده بود – . چگونه به خانه برگردم ؟ با دست خالی و روی غمگين ؟ با همين افکار ؛ جنگ و گريزها و احساس ورشکسته ام به در خانه رسيدم .خانه در آتش فقر می سوخت و من تماشايش می کردم . داشتم ديوانه می شدم.اعصابم خط خطی بود. نمی دانستم چکار کنم . با خودم زمزمه می کردم:خدايا وقتش نرسيده که از دنيا ببريم ؟ از خستگی خوابم برد . در خواب به جايی رفته بودم که نمی دانم کجا بود اما من هم بودم و روی تختی نشسته بودم و چندی را سيلی می زدم و می گفتم چند تا را بياوريد که زنجير کنم و چند نفر را بياوريد تا شلاق بزنم و از تخم آویزانشان کنم. از خواب پريدم ريدم توی خودم .مگر من چه کردم ردم دم امتحان الهی؟ ديگر داشتم می ترکيدم . سرکار رفتم و برگشتم گشتم توی افکار ديشبم و فهميدم من جنبه اش را ندارم . من اگر سوار چرخ و فلک بشوم بالا می آورم و رودل می کنم و به من نمی سازد.از همان روز شروع به تمرین جنبه کردم و محکم شروع به کار کردم .از آن ماجرا 15 سال می گذرد و من يک کار خوب نان و آب دار آبرومند دارم . وضعم بد نيست .خانه ام قصر نيست ولی حقير هم نيست . بچه هايم بزرگ هستند و تحصيل کرده . زنم ديگر نفرينم نمی کند . خانواده ام اسراف را دوست ندارند و کمک به ديگران را خيلی دوست دارند . نوه هايم را دوست دارم عروس و داماد گرفته ام . موهايم سپيد شده و يک پايم را به خاطر سقوط از ساختمان از دست داده ام اما باز هم جای شکرش باقيست که يک پای ديگرم سالم است . در ضمن هنوز نفس می کشم کار می کنم می کنم و محتاج نيستم . به طوره فجیعی دوست دارم در آب سرد قنات غوطه ور بشوم . رها از وابستگی ها در قنات نویی حل شوم و چند سالگی ام را بابا کرمی برقصم و غلط نکنم کنم نم نم من منک خویش را قربانی عشقم و عشق شق قش .
از خاطرات مرفهی با درد در خواب و خیال
در پس پرده چه می گذرد؟
دوستت دارم زورکی مجبوری جبوری بوری بدون واو ؟ درگير مشکلات عديده ی تراشيده نخراشیده رها توی جو مسموم دنيای کی ری با اميال تخمی و افکار تخيلی کنار ديوارهای خشمگين چند لحظه پيش تو تونل وحشت سوختن در حالی کی ری تخمی تخمی زندگی را کردن ؟ماهيت آن غريبه ی دود آلود نامعلوم ؟ معلوم؟دودو زدن چشم هايش و آن قيافه ی کی ريه تــــــ خمی تخيلی اش که مثل کــيــ ره آب رفته بود هنوز توی ذهنم هست و هرگاه تصوير او را به یاد می آورم؛ انگار که دنيا روی سرم خراب می شود. تحت تاثير افکار اوهام گونه آن شبه شبح ِ شب های جهنمی دارم فکر می کنم که تمام شمع دانی ها وارونه تخم می گذارند و شب بوها شب ها بو کس می دهند و گل های اطلسی و گل های قالی در جنگ با تخمه سگای مادر قهوه خورده ا ند کـ يــــ ر! نمی دانم اين ها توهُم توهَم توهَم ذهن توهم زده ام است يا که تو هم مثل خودم به کس خلی تيرهای برق ِ هميشه شق، گريه نمی کنی می کنی خنده ! می دانی جواب اين پرسش های بدون ِعلامتِ سوال هيچ گاه نتوانست مرا از پرسيدن این که چه بايد کرد دور کند. به هر حال هر گاه ميل به اين عقايد پاراخوليايی! در من کور می شود من به هيچ يقينی نمی رسم .من دوست دارم صبح ها به ماه مسافرت کنم و شب ها به خورشيد . ظهرها ستاره تماشا کنم و سحرها حمام آفتاب بگيرم . بهاران هنگام که هنگام جوق دَرُو و تخم کاشتن است بروم به سمت برگ های زرد خزان و پاييز عمر ببينم و تابستان ها برف دوشاب بخورم و به خواب زمستانی فرو روم و پاييزها که هنگام دِرو جو گندم است ؛ چاغاله بخورم و توت . زمستان ها به احساس بستنی خوردن و شنا توی رودخانه ی خروشان جواب مثبت بدهم و چغندر قند بکارم توی دلت ای شيرين تر از شکر ونبات و آبنبات و شکلات ؛ ای قند عسلم ؛ گلم ، قلبم لبم نفسم عشقم خوشکلم ، هستی من ؛من از وقتی که به دنيا نيامدم و به آخرت آمدم بار فرهنگی بارهنگ های درزی جوی باغ چهار باغ را توی جوقن کردم و آسیاب کردم و تو کيسه ، و بعد ته ديگ! دم کردم خوردم مُردم . روحم سرگردان ِ دنيای ارواح گشت و الواح زرين کلاه مرا در عمارت کلاه فرنگی جا خوش کردند و اين گونه بود که جنگ جهانی آنی نی و جنگ جهانی ِ جنگه های تير مس رخ نداد. داد؟شق دردهای مدرن و شق زدگی های تير برقی ظن زن جن ده های کی ری را حشری کرد و آرام آرام مسابقه و مساحقه و حقه بازی و جلق لق قل قل کرد و دست های به خون آلوده ی زنان پريود و حيض و با پرده و بی پرده ، توی صورتک آدم برفی قصه ی گرگم به هوا ماليده شد و زندگی آن طور که بود ؛ بود و آن طور که هست ؛ هست و ... گناهش اين بود که به من چه ! و آن طور که نبايد لابد ابد بد درک می کنند ؟ پس آيا من تو ما شما ايشان توان پرداخت تاوان به او را داريم يا که دوباره بايد چک بدهيم و نسيه بگيريم ؟
آيا آن زمان که خدمات دمات مات کند تام ام ما تا مد آمد ما چی کی چی ؟قسم خوردن به اين که قسم ما چه خواهد بود فايده ای دارد يا من تو ما شما ايشان دارد ارد رد در درا می دهد ؟ به هر حال اين که آيا من تو ما شما ايشان، همه چی را به تخممان گرفته ايم يا که به کی رمان !جای بحث علمی و عملی دارد ولی در هر صورت نا آشنايی با زبان های مرسوم رسوم سوم زده ی تاريخ جای تامل نيست و به هر روی هر جا داری می روی برو ولی بدون بدون دون ون نو ! نود بار گفتم و بار دگر گويم :همينی که هست ؛ می خواهی بخواه،نمی خواهی هم بخواه ! (زرشک رشک شک شکر شرک رک کر کرش خوابید) اوهام ايام ابهام سرکاری ؟
اجلستان نیمه شب
((((((((( سردم و گرمی )))))))))
نگاهم به دنبال خط دورگوی همراه تو است . ديدم خودم سردم و انکار می کنمت . ساکت هستم و فانوس به دست توی ظلمات مات عشق شق تو . درختان بوز تازه پو کرده اند و سگ توره ها هی داد و قال می کنند . بوی تعفن مرده ی آدميزاد می آيد . گويا تازه کسی را توی خاک کرده اند . صدای فرياد می آيد. آرام و بی صدا می روم . جانوری زشت روی به ديوار قبرستان می شاشد و شاشش می پاشد . از چشم های او می شود فهميد که بار سنگين نگاه های – بدجور- انسان ها را - بدجور - با خود حمل می کند . شتر در چشم هايش موج می زند . چاره ندارد مرا بخورد ولی راهش را می گیرد و می رود.دستانم يخ کرده است . هر چند بهار می باشد ولی من دچار زمستان هستم و سوز سرما تمام جانم را فرا گرفته است. در حرکتم. به کدام سمت می روم ؟ به سمت ستم بر خويش و مست از شک ، نگاه های مردد ، سرد و خاموش به خدا فحش خار و مادر می دهم ؟ خودم ،افکارم ، اميالم و امراضم را از مردگان مخفی می کنم ؟ نه تيره بخت هستم و نه در پی آنچه که خوشبختی می دانند ؟ تنها هميشه به دنبال کشف مجهولات تازه ام و عشق می کنم که بفهمم ولی نمی فهمم ؟ می دانم نمی دانم ؟ هيچگاه سعی نکرده ام چيزی را حفظ کنم و طوطی وار خر خون ِ خون خر خون خور شوم و شوم که به چشم جغد نگاهم کنند ؟ من تنها خفاش شب های تو ام ؟ من خفتوکم که در خواب سراغت می آيم ؟ من قاتل توهم زده ای هستم که سنگ قبرت را می آورم و از دستگيـــری نمی ترسم می ترسم ؟ قلبم تاپ تاپ می زند . زندگی من با جدایی اجين شده است ،اميدواری ام با حصارها گره خورده است وقتی بی قيد و بند به سوی سر سرک می کشم و نقش سرمه های خوشکل کننده را ايفا نمی کنم می کنم به سمت بهار دل او پرواز ورود به واقعيت ها و بی مستی عرق می کنم و جواب تمام معادلات تنها آن کليدی بود که نه من نه هيچ کس ديگه ای آن را نديده ديده بود .
تخمه های شکسته يا تخم های نشکسته ؟
درگيری ذهنم با محتوای زندگی و کارهای بيهوده ام . جلوی میز کارم از پوست تخمه ها که تا زير تخم ها رسیده که بگذریم تخم هايم نشکسته با تخمه های شکسته درد دل می کنند . ناف ذهنم را با موسیقی بدون کلام بریده اند . عاشقانه ها يم بوی اعدام می دهد . صدای طناب دار مرا می خواند ولی زبانم از ضربانم می گويد وقتی قلبم لبم بم بم می کند و مبل بل بل بلبل کند می بم بم لبم قلبم وقتی خلاصه خيلی خلاصه و این که تاوان کاری را می دهم که آشخوريه دهان نسوزان است و آش نخوريه دهان سوزان ! و انگار که مرا از پستان های مهر بستنی ميهن دور کرده اند لطف نموده اند و در قربت تن نت قر بت و بت قر تب قر قر و غر غر را به ما عطا کرده که ما هم عطا و لقا را کرده ایم و عطا را به لقا بخشیده و د برو که رفتی زیرا که رفتنی هستیم . منی رفت و....اصطکاک ها با شرایط. وقتی خوردن شير موز تو نیمه شب ها توسط خورنده ی مخفی در سياهی شب انجام می شود و حتی خشتک شلوار شريک جرمش. حق سکوت تخم ها يک شورت مامان دوز است و دستهای به خون آلوده ی زنان پریود توی صورت آدم برفی قصه ی گرگم به هوا مالیده می شود .وقتی ايده نباشد و فکر ترسیده و قلم جوهرش خشکيده و دست ياری نمی کند، دست ِ ياری به سوی بهره برداری از تخيل پيش می رود. تخم تخيل کاشته می شود و تخمی تخيلی خانه ای بی جنگ -( بخوانيد جهانی بی جنگ ) - را تصور می کنی و آرمان شهری خوشکل را متصور می شوی که در آن قيمت خوردن يک شير موز خيس کردن تخم هايت نباشد و شورت هايت بوی گند اوره و منی نمی دهد و بوی سس خردل دل خر تو را به هوای ساندويچ کشتار جمعی نمی برد.
مدير پرونده ارد بينيمه
زندان ؟ بند ؟ اتاق ؟
قاچاق آب
قاچاق خواب
قاچاق فکر
قاچاق کار
قاچاق عشق
قاچاق جاده هايی
که مرا به تو می رسانند
قاچاق مرگ
کوفت
زهر مار
|